" روزهای زندگی نازی "
" کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی نه حاشیهای از یاد رفتنی "
|
|
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط نازی
|
سلام مهربوناااااااا
الان مثلا می خواستم تا رئیسم رفته جلسه بشینم یه ذره درس بخونم ولی به جاش اومدم اپ کنم!! تا حالا دانشجو به این زرنگی دیده بودید !! اصن صبح که با یاقوت جونم داشتیم تلفنی می حرفیدیم گفت اپ کن دیگه ... منم به حرف اون گوش کردم و اومدم یه چن خطی بنویسم و برم. بالاخره این آنفلوانزا دست از سر ما برداشت و بعده دو هفته و دو سه بار دکتر رفتن خوب شدیم. تازشم این سعید خان واسمون گزنه تجویز کرده بود .. نه اینکه داداش بزرگه است باید به حرفش گوش کرد دیگه.. هر چی نباشه ده دوازده سالی از من بزرگتره و تجربش زیاده !! دیروز رو رفتم دانشگاه سر کلاس ... چن تا تحقیقم برده بودم و دادم به استادا .. مگه این کارا رو بکنیم دیگه وگرنه کی دیده دانشجو یه هفته در میون بره کلاس .. یعنی عملا از شونزده جلسه بنده فقط ۸ جلسه تشریف می برم کلاس. هفته آینده هم امتحان میان ترم فلسفه داریم .. عجب درس مزخرفی هم هستااااااااا ... من نمیدونم چرا انقد بیکار بودن اون فلاسفه ی محترم که اون چرت و پرتا رو نوشتن و حالا ما مجبورم بریم بخونیم و امتحان بدیم !!! تارشم استاده میگفت فک نکنم هیچکدومتون نمره بیارین ... راستم میگفت .. یکیش من از صب تا حالا به جای درس خوندن تو نتم!! راستی پوریا تو امتحان ماهانشون تو کلاس نفر اول شده و تموم نمره هاش بیست شده .. خوبه به مامانش نرفته وگرنه که هیچی !! خوب دیگه خیلی حرفیدم ... فعلا
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط نازی
|
دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش ... . . نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط نازی
|
سلام دوستای نازنینم
میگم این آنفلوانزا هم بد کوفتیه هاااا .. یکشنبه بالاخره خودمو زدم به پررویی و به رئیسم گفتم برم دانشگاه بیچاره فک کرد من می خوام برم روز کلاسامو تغیبر بدم ... خلاصه رفتیم و دیگه از حدودای عصر بود که سردردم شروع شد .. حالا حسابشو بکنید که باید با این سردرد وحشتناک باید یک ساعتم رانندگی کنی .. خلاصه اومدم خونه و افتادم و حالمم هی بدتر میشد تا دیروز عصر که رفتم دکتر و گفت آنفلوانزا گرفتی .. همینم مونده که تو این هیر و ویر به خاطر مریضی ام بیافتم تو خونه ولی به لطف خدا الان بهترم. . دیروز مدرسه ی پوریا جلسه بود و رفتم وضعیت درسیشم که تو پست قبل نگرانش بودم سوال کردم .. معلمشون گفت بچه ی خیلی خودکار و فعالی و ماشالا خیلی شاداب و سرزنده است و همش تو کلاس واسه خودش شعر میخونه و انگلیسی حرف میزنه و ... یه روز که مثه امروز بی حال بود (آخه اونم سرماخورده) جاش تو کلاس خیلی معلوم بود و بچه ها میگفتن آقا چرا صدای پوریا نمیاد امروز !!! خوب خدا رو شکر از بابت پوری هم خیالم راحته .. از امروز امتحانای ماهانه شون شروع شده ... ضمنا تست ها و آزمونهای گاج رو هم دارن انجام میدن. . راستی پنجشنه شب هم خونه دختردائیم (مژده) دعوتیم .. میدونم که حسابی بساط خنده و مسخره بازی به راهه.. دوستتتتتتتون دارم فعلا بای ... نوشته شده در تاريخ شنبه دوم آبان 1388 توسط نازی
|
سلام دوستای عزیز و مهربونم
کد رایگان چت روم دنیا
ممنون که بهم سر زدید نبودم چون پدربزرگم فوت کردن و درگیر مراسم و اینا بودیم .. . خوب بگم براتون از این روزای درهم برهم و شلوغ ۱- یه ماهی از شروع ترم میگذره ولی من دیوونه فقط دو جلسه کلاس رفتم و دریغ از یه صفحه درس خوندن!! ۲- به درسای پوریا زیاد نمیتونم برسم و نرسیدم ولی خودش حواسش هست ! ۳- دیروز تیم پوریا (پاس) با تیم استقلال بازی داشته و مثه اینکه بازی پوریا خیلی پیشرفت کرده چون تیم استیل آذین خواسته پوریا رو ببره تو تیم خودشون ولی مربیشون اجازه نداده و گفته با ما قرارداد داره !!! می بینی ترو خدا این فسقلی رو ... راستی دوباره یه زمزمه هایی از رفتن به ترکیه به گوشم رسیده .. دیروز دوباره بهشون گفتن اگه بازی بعد رو ببرید چون تیمشون صدر جدوله می خوان ببرن ترکیه .. من نمیدونم تو اون ترکیه چه خبره که اینا راه به راه میرن ترکیه !!! ۴- همسری هم مسئولیتش تو دانشگاه عوض شد .. قبلا مسئول تربیت بدنی بود .. الان شده مسئول تحصیلات تکمیلی دانشکده ۵- قرار بود واسه داداشی بریم خواستگاری ولی همون روز پدربزرگم فوت کرد و همه چی به هم ریخت.. اتفاقا دو تا از خواهرای اون دختر خانم با شوهراشون اومدن مراسم و کلی ما رو شرمنده کردن ... ۶- هفته قبل تو یه فرصت مناسب با رئیس گرامی بالاخره راجع به قبولی دانشگاه و اینا صحبت کردم ... گفت من تا اونجایی که بتونم کمکت میکنم ولی اگه اینا بفهمن برات بد میشه و اینجا جاسوس داره و مواظب باش و برو کلاساتو ساعتاشو عوض کنه و .... خبرش کلی نا امیدم کرد .. هر چی میگم بابا ترم اولم و کاری نمیتونم بکنم باز حرف خودشو میزنه .. حالا خوبه میخواد کمکم کنه وگرنه چی !!! ۷- مثلا می خواستم فردا برم دانشگاه ولی چهارشنبه به خاطر مراسم پدربزرگ مرخصی بودم و نیومدم حالا باید با پررویی بگم فردا رو هم نمیام .. تازه جلسه هم داریم ... شایدم نگفتم .. شایدم گفتم .. نمیدونم چه غلطی بکنم. ۸- باید بهم فرصت بدید تا تو یه وقت مناسب بهتون سر بزنم پس لطفا شما بیایید و نیومدن منو تحمل کنید (آیکون یه دوست پررو + نیشخند) ۹- دوستتتتتتتتتتتتتتتتون دارم زیاد زیاد ۱۰ - و دیگر هیچ ...
|
|