" روزهای زندگی نازی "
" کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی نه حاشیهای از یاد رفتنی "
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط نازی
|
سلام دوستای عزیزم
امروز عجب هوای بارونی و باحالیه ... من که عاشق این جور روزا هستم !! خوب از کجا شروع کنم ... اول از امتحان فلسفه بگم ... راستش حسابی خوندم و از خودم توقع بیشتری داشتم ولی این استاده یه خورده سوالا رو پیچونده بود ولی با این حال فک کنم فقط نصف یه سوال رو اشتباه نوشتم ... چون استاد جوابامو نگاه کرد و گفت خیلی خوب نوشتی !! حالا یکشنبه آینده هم یه امتحان دیگه هم دارم ولی هنوز شروع نکردم به خوندن ... احتمالا ۵ شنبه و جمعه بخونمش !! راستی یکی از استادا گیر داده که دیگه غیبت نکنم وگرنه حذفم میکنه .. حالا یه هفته در میون رو که میرفتم ولی هفته هایی که نمیرفتم رو باید به خاطر این یک ساعت کلاس برم و برگردم .. یعنی حدود دوساعت تو راه باشم واسه یه ساعت کلاس !!! . دیروزم که تولدم بود و برادر همسری و خواهر زنش اینا شام خونه بودن و واسه تولد من اومده بودن !! البته ما واسه تولدای همدیگه همیشه این کارو انجام میدیم .. در واقع همه ی اینا بهونه واسه جمع شدن کنار همه که خیلی خوبه و حسابی خوش میگذره !! . تا یه ساعت دیگه باید برم کلاس این استاد عتیقه و تا ساعت یک برگردم .. دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتون دارم .. بای تا های نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط نازی
|
سلام مهربونااا خواستم از دوستانی که این چند روزه لطف داشتن و ابراز محبت کردن تشکر کنم ... آخه از چن روز پیش بهم تبریک میگفتن .. مخصوصا یاقوت عزیزم که حسابی منو سورپرایز کرد و یه پست واسه تولد من گذاشته !! از اینجا بازم بهش میگم... یاقوت جونم بابت همه ی مهربووووونیات ازت ممنونم هیچی دیگه فقط خواستم بگم تولدم مبارک . . همانند امواج که به شن زار ساحل راه می جویند دقایق عمر ما نیز به سوی فرجام خویش می شتابند دقیقه ها به یکدیگر جای سپرده و در کشاکشی پیاپی از هم پیشی می گیرند... (ویلیام شکسپیر) . . بعدن نوشت: سعیدجون هم منو اینجا شرمنده کرد... از لطف و محبتت ممنونم عزیزم. نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط نازی
|
سلام مهربوناااااااا
الان مثلا می خواستم تا رئیسم رفته جلسه بشینم یه ذره درس بخونم ولی به جاش اومدم اپ کنم!! تا حالا دانشجو به این زرنگی دیده بودید !! اصن صبح که با یاقوت جونم داشتیم تلفنی می حرفیدیم گفت اپ کن دیگه ... منم به حرف اون گوش کردم و اومدم یه چن خطی بنویسم و برم. بالاخره این آنفلوانزا دست از سر ما برداشت و بعده دو هفته و دو سه بار دکتر رفتن خوب شدیم. تازشم این سعید خان واسمون گزنه تجویز کرده بود .. نه اینکه داداش بزرگه است باید به حرفش گوش کرد دیگه.. هر چی نباشه ده دوازده سالی از من بزرگتره و تجربش زیاده !! دیروز رو رفتم دانشگاه سر کلاس ... چن تا تحقیقم برده بودم و دادم به استادا .. مگه این کارا رو بکنیم دیگه وگرنه کی دیده دانشجو یه هفته در میون بره کلاس .. یعنی عملا از شونزده جلسه بنده فقط ۸ جلسه تشریف می برم کلاس. هفته آینده هم امتحان میان ترم فلسفه داریم .. عجب درس مزخرفی هم هستااااااااا ... من نمیدونم چرا انقد بیکار بودن اون فلاسفه ی محترم که اون چرت و پرتا رو نوشتن و حالا ما مجبورم بریم بخونیم و امتحان بدیم !!! تارشم استاده میگفت فک نکنم هیچکدومتون نمره بیارین ... راستم میگفت .. یکیش من از صب تا حالا به جای درس خوندن تو نتم!! راستی پوریا تو امتحان ماهانشون تو کلاس نفر اول شده و تموم نمره هاش بیست شده .. خوبه به مامانش نرفته وگرنه که هیچی !! خوب دیگه خیلی حرفیدم ... فعلا
نوشته شده در تاريخ شنبه نهم آبان 1388 توسط نازی
|
دلم تنگه برای خالی حجم تو در آغوش ... . . |
|